دست نوشته های پراکنده

 

نمیدونم چی بگم اما دیگه این دنیا ارزش این رو نداره ،که بخوای به چیزی دل ببندی....نه به آبی دریاش ، نه به آبی آسمانش و نه به تیرگی شبش ...

البته شکر تمام این نعمتهای خدا رو میکنم و ممنون خدای خوبم هستم...

دیگه خسته شدم ، دیگه هیچ آرزویی توی این دنیا ندارم فقط دلم میخواد خدا ازم راضی شه و برم پیش خودش ...!!!

میدونید چیه گاهی خنده ام میگیره به اونهایی که فقط به فکر این دنیان ...

البته نمیخوام ناشکری کنم چون میدونم باید طوری توی این دنیا زندگی کرد و برای آینده تلاش کرد ،طوری که فکر کنی  صد سال دیگه پیش رو داری ، و طوری به آخرتت فکر کنی مثل اینکه تا لحظه ای دیگر نیستی...

 اما آخه دنیا پرستی تاکی؟

دل بستن به مادیات تا کی؟

چرا دنیای ما این طوری شده ؟

یاس و نا امیدی تمام وجودم رو گرفته ( البته میدونم یاس و نا امیدی گناهه ...!!! )گاهی که ناامیدی همه وجودم رو میگره ، کور سوی چراغی که توی دلم روشنه و راه را برایم روشن میکنه بهم میگه نگران نباش میاد اونی که یک عمری منتظرشی میاد و تمام میشه همه غم و غصه هات ؛اما نمیدونم کی میاد ؟ هر جمعه منتظرشم که بیاد ،غروب که میشه تمام غمهای دنیا توی دلم سر وا میکنن ... نمیدونم چکار کنم ... پیر شدم ... خسته شدم ...

نمیدونم لحظه تولدم چرا زمین و زمان و روزگار از حرکت ایستادن و نیم نگاهی به من کردن با خودشون گفتن ببین اومد همون که هیچ وقت به آرزوهاش نمیرسه ....!!!

همه میگن دنیا دورزه بابا ... ولی وجدانا" دو روزه ؟ دنیا یک عمره ...!!!

خدا کنه هیچ وقت پرنده ای پرو بال شکسته نشین ، اگر شدید حداقل یک همزبون داشته باشید تا با حرفهاش ،  مرحم روی زخماتون بگذاره دیگه نمیتونم بنویسم.... ببخشید انگار داره یکی قلبم رو فشار میده  گلوم داره از درد گریه میترکه ... به خدا داغونم ...

                                              

           •* *•. .•*.دل تنگی ها.•* *•. .•*.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:45  توسط دل تنگی ها  | 

*******************************************************

                           بچگی

همین دیروز بود انگاری سرشار از شوق ،

پر از هیوهای ساده بچگی،تو کوچه محلمون دوان دوان

دنبال هم میکردیم ، قلبمون تند تند میزد...

چه حالی بود اون زمون  ، چه قلب صاف و پاکی بود قربونش برم من ، تند تند زدنش چه ساده و پاک و بی ریا بود

تنها غمم این بود که بادک بادکم،از مال تو بالا تر نمیرفت

و دلخوشیم فرفره درست کردن و نشون دادنش به تو بود...

چه زود بزرگ شدیم !

مثل اینکه همین دیروز بود

سر کلاس اگه درسی رو بلد نبودم خدا خدا میکردم معلم ، اسم منو رو صدا نزنه! و اگر میدونستم دستمو بالا میبردم میگفتم کاش منو صدا بزنه !

از هیاهوی زنگ تفریح ... از بازیهای بچگی ... از...

از اون زمونه چی مونده؟قلبمون مثل اون زمونه دیگه نیست،

چرا همیشه اینقدر زود دیر میشود ،شایدم همین دیشب بود که با تمام رویاهای بچگیمون خوابیدیم و حالا که بیدار شدیمه می بینیم بزرگ شدیمه!!!

از شادی بچگی چی مونده؟

حالا همه شدیم مثل گرگ ! داریم همدیگر رو میدریم !

یکی نیست بگه دو دو تا میشه چند تا ؟

اونی که نداره میگه دو دو تا، کاشکی داشته باشمش !

اونی که سیری نداره میگه با روش خودم به توان بینهایت میرسونمش !

اما دلم از زمونه بد جوری گرفته ،

چرا وقتی یکی زمین میخوره به جای اینکه دستش رو بگیریم ، توی سرش میزنیم...

چرا فقط شدیم ادعا ، ادعای خوبی، ادعای دوستی و ... ،چرا بعضی ها ادعا میکنن کارشون دستگیری از دیگرانه ، میری سراغشون ...نمیدونم چی بگم ...

بچه بودیم این کارهارو میکردیم؟؟؟

کاشکی همون طوری که قالب جسممون با بزرگ شدنمون بزرگ میشه،قالب روحمون هم به همون اندازه رشد کنه

کاشکی میشد برای یک بار هم که شده برم به دوران بچگی و خودمو گم کنم توی اون زمان و یادم بره از این زمانه...

کاشکی امشب که میخوابم خواب بچگی هامو ببینم ...اما اگر دیدم، دیگه بیدار نشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 21:21  توسط دل تنگی ها  | 

**********************************************************

...و پس از آنکه تنهای تنها

قدم در راه گذاشتم

روی به آسمان کردم

اشعه های طلایی خورشید گرمم کرد

رفتم تا اینکه  به شب رسیدم

انوار مهتابی مهتاب ، راهم را روشن کرد

نسیم خنک نوازشم کرد،

باز به جلو رفتم

کبوتری زیبا  روی شاخه درخت آواز میخواند

نگاه کردم و رفتم

هنوز در حرکتم

مقصد بعدی ...

نمیدانم کجاست

اما همچنان میروم....

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:38  توسط دل تنگی ها  | 

              

              

                                           سال نو بر شما مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:33  توسط دل تنگی ها  | 

سلام...

چه زیبا گفته اند: فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی..

نمیدانم درک این نکته براي من خيلي طول کشید اما شکر خدا انجام شد ...

امیدوارم تمام دلتنگی هاتون پر بکشه و...

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:48  توسط دل تنگی ها  | 

  

  

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:14  توسط دل تنگی ها  | 

*********************************************************

                   خرَم آن روز كزين منزل ويران بروم

                   راحت جان طلــــبم وزپي جانان بروم

          

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:3  توسط دل تنگی ها  | 

 

********************************************

چقدر دوست دارم برای یک بار هم که شده بهم بگی

 دل تنگی هاتو بردار روی دل من بگذار

اما این کلمه را من هیچ وقت از تو نمیشنوم چرا؟

پس از کی باید بشنوم ؟

مگه کسی بجز تو میدونه دل تنگی من برای کی هست ؟

خوب دوست دارم تو بهم بگی تو بگی چرا ناراحتی

چرا اینقدر توی خودتی ؟

چرا اینطوری شدی ؟

و هر چرایی که دوست دارم بشنوم

اما تو خیلی سنگدلی !

دریغ از یک کلمه محبت آمیز

اما من نمیدانم چرا تو اینطور هستی و من بیشتر دوستت دارم

بیشتر از قبل

امروز اینقدر با خودم صحبت کردم

باورت میشه برای اولین بار تونستم بلند بلند حرف بزنم

چون یک جایی بودم که هیچ کس نبود

من بودم و خدای خودم

 با خدا ، زمین ، آب و سبزه ها صحبت میکردم

برای اونها از تو براشون گفتم

از خودم گفتم

خلاصه خیلی خوب بود

اما حیف

 تو میون ما کم بودی

مبینی بازم تو هیچی نمیگی اما من بازم از تو میگم

مبینی

چرا ؟

چرا اینطوریه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:35  توسط دل تنگی ها  | 

 

*********************************************

 

می نویسم  در این روز بارانی   

برای تو !

گوش کن به من اینجا دلی هست

که هر دم به یادت است

مرا کلافه کرده

مدام سراغ تو را میکرد

با زبان بی زبانی مرا وادار میکند تو را بجویم

اما نمیدانم من چه کردم که تو رفتی

شاید تو بد کردی که رفتی !

حالا دیگر هم صدا ندارم

اما هر جا باشی

بدان یکی تو را دوست دارد

و یک جای خوش و خوب تو ی دلش داری

و همیشه میتوانی مهمان دلش باشی

و آن هم با گرمی پذیرای توست

شرمنده ام و منو ببخش

بازم میگم چون ازتو اجازه نگرفتم

که همه قلبم برای توباشد

ولی این سزاوار نیست ...

یعنی حق من این است  که تو بروی و من تنها بمانم

چرا؟

دلتنگیهای من خیلی زیاده

قد یک دنیا

همین دنیایی که توش هستیم

اگه این دنیا برای من تمام شود دلتنگیهای من هم پر میکشند و تموم میشوند

بازم دارم مینویسم  سرخط شروع میکنم

دوستت دارم خیلی زیاد

و دوست ندارم که فکر کنم رفتی برای همیشه

یعنی میخواهی بروی برای همیشه ؟

چطوری میتوانی  منو تنها بگذاری ؟
من که از تنهایی بدم می آید

میبینی امروز بارانی است  !

 نمیدانم چرا این چند وقته هر وقت که دیگه تحملم تمام میشود

 و خارج از محدوده من میشود ...

آسمان هم گریه میکند

و بامن همنوایی میکند

تو آنقدر نزدیک به من هستی که من فکر میکنم تکه ای از وجودمنی

پس بیا !

و نرو

چون نمیتوانم دوریت را تحمل کنم

وجودم مدام تو را میخواند

و من به دلم میگوییم چرا اینقدر داری گریه میکنی

میگویید نفسم رفته ...

ای نفس من !

بیا ، که بی تو نفس کشیدن هم سخته !

بیا و نرو، بمان ...

ای هم نفس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:32  توسط دل تنگی ها  | 

****************************************************

حرفهای قشنگ تو

یادشان برای من

مثل داغی است بر دلم!

دل من خیلی گرفته

خیلی بیشتر ازآنچه تصورش را کنی

دارم عادت میکنم خودم را رها کنم

اما نمیشود!

میخواهم دلم رو دور بیندازم

دیگر خسته شده ام....

خسته شده ام از بس بهانه تو را میگیرد

بهانه یادت و حضورت را

تو هم که همیشه، نگاهت بر آسمان است

و غرور تمام وجودت را فرا گرفته

و حتی نگاهی به زیرپای نمی اندازی!

من هم باید خودم را طوری راحت کنم!

باید از جا بکنم دل را !

به گوشه ای پرتابش کنم!

تا دیگر دلی نباشد

و نتپد!!!

چون در هرتپش

نوای توست

صدای توست

و نام توست

ولی میترسم !

میترسم این دل را گوشه ای پرتاب کنم

باز آهنگ نام تو از دل بلند شود

برای همین هست که همیشه

به دل بیچاره ام میگوییم

کاش آنروز نیامده بودی به دیدارم !

کاش من آن زمان میمردم !

میمردم و راحت می شدم

از این فراق...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:28  توسط دل تنگی ها  |